عبدالله ابن لطف الله ( حافظ ابرو )

983

زبدة التواريخ ( فارسى )

آرى كارهاى دنيا همين است و سرانجام روزگار دولت چنين ، كه را سر بر آسمان رفعت رسانيدند كه عاقبت از اوج رفعتش بر خاك خسار نخوابانيدند و كه را بر دروازهء دولت متّكا ساختند كه عاقبت « [ 1 ] » از اوج رفعتش « [ 2 ] » به حضيص ذلّت انداختند ؟ هر چاشتى را شامى است و هر آغازى را انجامى . عاقل چون به ديدهء اعتبار در اين امور نگرد محبّت اين عجوز رعنا « [ 3 ] » بر دل مستولى نگرداند و دل بر عهد و ثبات اين عروس بىوفا ننهد كه هرشب با يكى دست در آغوش داد و هرروز حلقهء مهر ديگر در گوش : بيت دل بر اين گنبد گردنده منه ، كين دولاب * آسيابيست كه بر خون عزيزان گردد القصّه ؛ آن نهال از پاى درافتاد و در غربت به هزار حسرت جان شيرين بداد . برحسب اشارت عاليه مراسم عزا به واجبى تقديم كرده به وظايف تكفين و تجهيز قيام نموده در آق‌شهر دفن نمودند « [ 4 ] » . شعر به كنج لحد گشت مأواى او * برفت از جهان نام و آواى او بعد از آن حضرت صاحب قرانى دربارهء پسر امير « [ 5 ] » ايلدرم بايزيد ، « [ 6 ] » موسى كه پيشتر ذكر او گذشت مرحمت و شفقت نموده او را [ 228 - آ ] پيش خود طلبيد و دلدارى نمود و سخنهاى پادشاهانه گفت و عورات و متعلّقان ايشان را كه امير شيخ نور الدّين از برسا آورده بود مجموع را اجازت مراجعت به ولايت خود داد ، صد سر اسب با زين و لجام انعام فرمود و خرجى راه داده ايشان را پيش ديگر پسران ايلدرم فرستاد . ايشان چون اين رخصت يافتند استخوان ايلدرم را گرفته متوجّه جانب سليمان چلبى پسر بزرگتر ايلدرم بايزيد شدند . بعد از وقوع اين واقعه اميرزاده برندق به حضرت صاحب قرانى معروض گردانيد كه جماعتى از تراكمه كه خضر بيك و ابراهيم شاه « [ 7 ] » سردار ايشانند روى از راه مطاوعت گردانيده‌اند . فرمان شد تا عساكر منصوره « [ 8 ] » متوجّه ايشان شوند . على الصّباح كه طليعهء صبح صادق بدميد عساكر منصوره آن كوه و صحرا را فروگرفته بودند بسيارى از ايشان

--> ( [ 1 ] ) - ل : نه آخر . ( [ 2 ] ) - ت : « از اوج رفعتش » ندارد . ( [ 3 ] ) - ت : غبار . ( [ 4 ] ) - ت : كردند . ( [ 5 ] ) - ت : ندارد . ( [ 6 ] ) - ت : ندارد . ( [ 7 ] ) - ت : ندارد . ( [ 8 ] ) - م و ل : ندارد .